
سلام
مجبورم برای مدتی همه چیز رو بزارم کنار
وبلاگ... اینترنت ... کامپیوتروهمه چیز...
یه تصمیماتی دارم
برام دعا کنید
خدا حافظ
دوستتون دارم تا همیشه
چه باشم چه نباشم ...!

گاهی ممکن است بعضی از روزهای سال تلخ باشد...
شنبه ای تلخ و یکشنبه ای تلختر... دوشنبه ای به تلخی زهر و سه شنبه ای زهرمارتر!
چهارشنبه ای به تلخی هر چیز تلختر از تلخ و پنج شنبه ای بیشتر از چهارشنبه تلختر و
جمعه ای که بیدادتر از روزهای قبل زهراگین تر...
از تیرماه متنفرم...از تک تک روزهای تیرماه متنفرم.از لحظه لحظه هایش که چگونه
میرفت تا همه چیزم را از من بگیرد و بدتر از آن دیگر هیچ چیز جایگزینش نمیشد...
تیرهای نحس و نفرت انگیزی که هر ثانیه اش یادآور دردناکترین لحظه هاست.
خاطره هایی که به سلولهای مغز چسبیده اند و هرگز نمیروند تا ما برویم...
خاطره هایی که با ما دفن خواهد شد.
روزهای مشمئزکننده ی تیررا سپری کرده ام اگر چه خود را به کوچه ی علی چپ میزدم
تا راحت بگذرد اما گذشت و دوباره خواهد آمد... می اید تا همه چیز را زنده کند
تا یادمان باشد چه بود .. چی شد و کجا رفت...
از یاد اوری آن تمام وجودم مچاله میشود. همه ی وجودم ذوب میشود و
در درد و تنهایی به مصیبت بزرگی که اتفاق افتاد فکر میکنم. تمام تلاشم را
میکنم تا فکرم را مشغول چیزی کنم تا یادم برود اما مگر میشد..
در تمام سلولهای من جاری بود...
گاهی ممکن است روزهایی تلخ باشد که ماندگاری ان بیشتر از روزهای شیرین باشد.
اما گذشت و اگر چه به سختی...
ادمها در زندگی خود روزهایی را گذرانده اند هم شیرین و هم تلخ و هر یک
به نوعی از ان تعریف و تفسیر میکنند . و گاهی تحمل آن روزها سخت تر
از خود حادثه باشد...هرکسی به نوعی همدردی میکند و یا برای تسکین
حرفهای قشنگ قشنگ میزند اما...
به دریا رفته میداند مصیبت های طوفان را
گذشت و گذشت و اینک من اینجا هستم با دست و پنجه نرم کردن با مصیبتهای
تلخ و تلخ... روزها سپری شدند و اینک همین هستم که میبینی !
اگر چه خود را به اون راه زده ام که یعنی پوست کلفتی کردم ...
اما من هنوز هم در خود میشکنم و فریاد میزنم :
روزهای رفته ام یادش به خیر
با همه ی آن دیده ها و شنیده ها و گذشتن از قلب حادثه ها زندگی را نفس میکشم
و به آینده ای نامعلوم می اندیشم تنها به یک امید...!


